يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد راهي نروم كه بيراه باشد چيزي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است همه چيز بر وفق مراد است و خوب، تنها ،دلِ ما ،دل نيست!
اگر بچه دار شدم اسمش را می گذارم عیسی که زیاد زجر کشیده یا مهدی که هرگز نمی آید یا خسرو که دیگر مرد یا جمشید که از وسط اره اش کردند ولی امید خوب نیست از فریب دادن خودم خوشم نمی آید اگر دلش خواست می رویم شهر بازی که روی دیوارش نوشته امیدوار باش می رویم کتابخانه که توی کتابش نوشته امیدوار باش و می گویم به خورشید نگاه نکن جمشید کور خواهی شد امیدوار باش و عصایم را می گیرم و دست دست زنان می روم توی تاریکی دور از خورشیدی که گفته بود نگاه نکن بابایم
نوشته شده توسط جی بیس در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385