اینجا اصفهان است، صدای ما را از رادیو جی بیس میشنوید
اول سطر
@
آرشيو
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
راهي نروم كه بيراه باشد
چيزي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
همه چيز بر وفق مراد است و خوب،
تنها ،دلِ ما ،دل نيست!
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته سوم مرداد 1384
هفته دوم تیر 1384
هفته سوم خرداد 1384
هفته اوّل اردیبهشت 1384
هفته چهارم فروردین 1384
هفته دوم بهمن 1383
قرآن کریم
فردوسی
سعدی
حافظ
مولوی
فال حافظ
وضعیت اب و هوای اصفهان
دیکشنری شش زبانه
دیکشنری فارسی به انگلیسی
دیکشنری انگلیسی به فارسی
سه شنبه ها (کلیپ)
تست IQ
سهراب سپهری
دعوتنامهGMAIL
یه کلیپ قشنگ (امام رضا)
*ستاره پنج پر*
زرشکی
درنای مهاجر
مرضی
پری جذامی
welbog~ولباگ~welbog
~RESTART ~
البالو گیلاس
سرگردان میان دو نقطه
بارباپاپا
خانم کپی
غزال
هستی
نارسیس
لنز دريچه اي بسوي تكنولوژي
خاطره
بزرگ
HORIZON
دلتنگی های مژگان
نجمه
فریبا احمدی
...::021BoyZ::....
آرتاوریژ (محمد پور عبداله فرشبافی)
گل مریم
پیشنهاد میکنم که خداوند برای یک بار هم که شده به حرف من گوش بدهد و دست از این همه یک دنده بازیهایش بردارد و به جای این همه عسل که در جویهای بهشتی رها کرده ، کمی به درختان انارش کود فسفاته بدهد ...تضمین میکنم انارهای سال بعدش پرآب تر و خوشمزه تر بشود ...خوب نیست که خدا اینقدرها هم فکر کند که همه چیز را میداند ، گاهی اگر از بندگانش راهنمایی بگیرد بد نیست.
" ازدست نوشته های یک مهندس کشاورزی مغرور در شب یلدا"
نوشته شده توسط جی بیس در پنجشنبه سی ام آذر 1385
لينك
مطلب
گاهی ادم به هوس زندگی مسالمت آمیز با کسی مسالمت زندگی امیز میکند....
نوشته شده توسط جی بیس در پنجشنبه سی ام آذر 1385
یادم می اید که قبلا یک جایی (+) نوشته بودم که اسم بچه ام را امید نمیگذارم..البته این را هنوز هم اقرار میکنم که از اسم امید خوشم نمی آید قرار هم نیست امیدوار باشم ...ولی میخواهم مداد رنگی هایم را بردارم و کمی colore بدهم به world اطراف خودم . شاید این برای مبارزه با مشکلات ، موثرتر از تاقچه رفتن باشد.میخواهم زندگی ام را colorly تر بکنم.
نوشته شده توسط جی بیس در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
امروز هم برف آمده بود.. از سر چهار راه تا دفتر کارم را پیاده آمدم ...روی برفها راه رفتن را دوست دارم...دربین راه همه اش در فکر مشکلاتی که دارم بودم .... یک گربه ی سیاه و سفیدی از همان اول تا دم در دفتر من را همراهی کرد... بدون هیچ ترسی تمام راه را کنار من آمد ...و وقتی که سرم را پایین می آوردم و نگاهش میکردم یک جوری ملتمسانه من را از آن پایین نگاه میکرد...انگار میخواست چیزی بگوید ...
وقتی که به دفتر رسیدم فکر آن گربه من را رها نکرد...با خودم گفتم شاید سنجاقکی بوده که چون هوا سرد است رفته است در پوست گربه. ..خیلی مسخره است نه؟ ....برگشتم بیرون ... رد پاهایمان روی برف ها بود ....

نوشته شده توسط جی بیس در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
دوشنبه 27/9/1385
امروز صبح توی راه وقتی از جلوی پارک نزدیک خانه امان رد میشدم به این نتیجه رسیدم که خدا وکیلی ، اینکه من تصمیم گرفته ام توی برف و زمستان بروم پارک و بدوم خیلی مسخره است ...اصلا اگر قرار است آدم توی زمستان ورزش کند بهتر است یک جفت چوب اسکی سوئدی بخرد و بادوست دخترش برود پیست ...چوب اسکی را بلدم از کجا بخرم .. راستی شما یک دختر سربزیر و نجیب برای چهار ساعت پیست اسکی رفتن سراغ ندارید....
پی نوشت : به قول شریکم که امروز میگفت : برای پیست رفتن که آدم دختر سربزیر و نجیب با خودش نمیبرد.![]()
نوشته شده توسط جی بیس در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
یکشنبه 26/9/1385
باخودم قرار گذاشته بودم که از یکشنبه باید ورزش کردن را شروع کنم ...همین که صبح از خواب بلند شدم ..برف آمده بود ولی با خودم گفتم اگر زمین و آسمان هم دست در دست هم بدهند نمی توانند من را از تصمیمم منصرف کنند....من باید ورزش کنم...تا پارک را پیاده رفتم ...در بین راه چند باری لیز خوردم نزدیک بود با مخ بیایم روی زمین ...نمیدانم چطور شد وقتی که به پارک رسیدم و بچه ها را دیدم که داشتند برف بازی میکردند ...یک دفعه هورری دلم ریخت.. یاد بچگی های خودم افتادم .. و یاد اینکه خیلی زود پیر شدم ... حتی پایم را هم داخل پارک نگذاشتم..از همان پیاده روی خیابان چند تایی عکس گرفتم( 1 و 2 ). و برگشتم...در راه برگشتن با خودم فکر میکردم که اگر یک روزی از این وضعیت خلاص شوم ... دخترم دینا را بیاورم پارک ، برف بازی ...و برایش بگویم که چرا اسمش را دنیا نگذاشته ام ...دنیا با این همه زجر دادن به آدم ارزش دیدن هم ندارد چه برسد به اینکه آدم بخواهد آن را به فرزندی قبول کند.
نوشته شده توسط جی بیس در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
شماره 203- یادداشتی برای دل خودم - "سفر به بهشت"
جمعه بعداز ظهر حالم اصلاخوب نبود ...نمی دانم چطور شد که چند ساعتی رفتم بهشت پیش دوستان ...بهشت هم دقیقا یک جایی مثل همان چیزی بود که قبلا در کتابهای دینی دبیرستان خوانده بودم .. باغهای انار و سیب با دیوارهای گلی و جویهایی که در آن عسل رد میشد ..و تخت های چوبی ای ـ یک چیزی مثل همان سفره خانه های سنتی ـ که وقتی ادم روی آن می نشست تلق و تلق میکرد. و حوری هایی که مثل دخترهای کانال fashion یکی در میان قدم برمیداشتند ..از آن دورمی آمدند و ازجلوی ما رد میشدند.. که البته فرشته ی مقربی که راهنمای ما بود مکررا میگفت : شما هنوز محرم نشده اید.. لطفا چشمتان را درویش کنید.. الله وکیلی حوری های بهشت خیلی جلف تر از آن چیزی بودند که قبلادر قران خوانده بودم. اصلا خوشم نیامد.
تلوری ، ممدحیدری ، علی روشندل ، حسین مرادی و عباس بوشهری. بچه ها همه اشان جمع شده بودند دم در یکی از باغهای بهشت استقبال من...شاید هم میدانستند که زیاد مهمانشان نیستم. همان ابتدا یک بسته تنباکوی میوه ای از زیر لباسم در آوردم و دادم به عباس بوشهری و گفتم این را قاچاقی از دنیا برایت آورده ام..ساخت کارخانه ی اصغراقا ـ شوهرخاله ام ـ است ..طعم و دودش حرف ندارد...عباس بیچاره خیلی ذوق کرده بود...میگفت : یک سالی میشود که خداوند این چیزها را اینجا قدغن کرده است...هروقت سراغ قلیان را میگیریم مارا میفرستد دنبال نخود سیاه، یک چندتایی حوری بهشتی میفرستد و میگوید فعلا با اینها سرگرم باشید ولی از دود و دم خبری نیست..بیچاره خیلی حالش از دست خداوند گرفته بود ...
با بچه ها کمی پیاده روی کردیم و رفتیم گوشه ای از باغ روی یکی از تختهای بهشتی نشستیم..چای دارچین با پولکی اصفهان برایمان آوردند..علی روشندل میگفت یکی از اصفهانیهای مرحوم اینجا کارگاه پولکی سازی زده .. پول هم خوب در می آورد...هنوز حرفهای علی راجع به کسب و کار دربهشت تمام نشده بود که حسین مرادی یک ظرف انار چید و آورد میگفت انارهای بهشتی آنقدرها هم که در دنیا تعریف میکنند خوشمزه نیست...انار باید ترش باشد..انارهای اینجا بلااستثناء همه اش شیرین است ..نه اینکه خداوند باغهایش را با عسل ابیاری میکند میوه هایش هم مزه ی کله قند میدهد. انارها راروی تخت گذاشت و کنارم نشست و یواشکی جوری که بچه ها متوجه نشوند در گوشم سراغ دختر خاله اش را میگرفت...میگفت خیلی وقت است ازش خبر ندارم.. بیچاره نمی دانست همان سال که خودش توی رودخانه غرق شد دختر خاله اش هم چند ماه بعد ازدواج کرده . البته من هم زیاد به رویش نیاوردم ..گفتم هنوز مجرد است خواستگار خوبی مثل تو هنوز گیرش نیامده...تلوری تعریف میکرد که سیستم ابیاری باغهای بهشت هنوز هم مثل گذشته ، جوی و پشته ای است ..میگفت خداوند اصلا به توصیه های مهندس های کشاورزی مرحومش گوش نمی دهد...پیشنهاد کردم وقتی که آمدم آنجا با هم یک شرکت مشاوره ی کشاورزی بزنیم و اجرای سیستم ابیاری قطره ای چند تا از باغهای بهشت را از خداوند به صورت پیمانکاری برداریم.
شوهر خاله ام را هم باید بگویم زودتر راهی شود آنجا ..احتمالا از حوری که بدش نمی آ ید..فرمول تنباکو سازی اش را هم ببرد آنجا و یک گوشه ای از پردیس را دور از چشم خداوند توتون بکارد و گوشه ی یکی از باغها هم دیگش را راه بیاندازد وتنباکوی میوه ای بسازد..قول میدهم فروش خوبی خواهد داشت...
با این اوضاع اگر من هم بروم و به جمعشان اضافه بشوم و یک دست ورق هم برده باشم که بخواهیم با بچه ها مثل دوران دانشجویی تا صبح بنشینیم و شلم بازی کنیم اگر یک کمی هم شلخته بازی در بیاورم ، خداوند خودش در بهشت را تخته خواهد کرد و همه امان را دوباره دسته جمعی تبعیدخواهد کرد دنیا.
توی همین فکر ها بودم که فرشته ی مقرب آمد و شیپور زد که ، جی بیس دولت آبادی وقت ملاقات تمام شده باید برگردی...فرشته ی مقرب آمد و یک چوب جارویی هم مثل هری پاتر داشت که دوترکه سوار شدیم ، ازبچه ها خداحافظی کردم و رفتیم ...در بین راه بازگشت همانطور که از کنار باغهای بهشت با دیوارهای گلی اش میگذشتیم .. غلامرضا را دیدم ، که کنار در چوبی یکی از باغها ایستاده بود و من را از آ ن پایین زیر چشمی نگاه میکرد......هرچقدربه فرشته ی مقرب اصرار کردم که بایستد گفت وقت تمام شده انشاءلله دفعه ی بعدی.... فکر کنم دفعه ی بعدی اگر دست خالی بروم کله ام را میکند ..باید یکی از همین روزها بروم شیراز... وآن کاری که میخواست برایش انجام بدهم.
نوشته شده توسط جی بیس در شنبه بیست و پنجم آذر 1385
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by jeybiss.tk
